محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
مقدمه 10
مناقب مرتضوى ( فارسي )
دست او را حق ، چو دست خويش خواند * تا يد اللّه فوق ايديهم براند به هر روى بايد گفت سخنان وى در جاى جاى متن - تمام و كمال - بوى محبت و ولايت مىدهد . در طريقت ، در حلقهء سلسلهء قادريه گام مىزده و به گفتهء خويش از سوى پدر - صورى و معنوى - خود دستگيرى شده و طى طريق نموده و به شيخيت رسيده است . وى دربارهء پدر خود و شأن و مرتبت معنوى و عرفانى او مىگويد : شده ملك طريقت ، قطب آفاق * ملك از بهر پابوسيش مشتاق سريرآراى فردوسِ معانى * به رخ يوسف ، به دم عيسى ثانى دمش داده هزاران مرده را جان * كفش رشك سحاب گوهرافشان عطارد ريزهچين مغز كلكش * كمال خط نستعليق ملكش مزيّن بر سرش تاج ولايت * برو شد ختم ، معراج ولايت مير محمد صالح حسينى ترمذى به خاندان رسالت و امامت ( ع ) عشق مىورزد و دل به ايشان مىبندد و متوسل مىشود . محور سخن تنها بر اين دور مىزند كه بىشك خلفاى ثلاثه بر حق بودهاند : « و لهذا اگر از ايشان خوشنود نبودى ، تفويض امر خلافت نكرده به جهت طلب حق خود . چنانچه با معاويه به ضربت تيغ حرب نموده ، به ايشان نيز نمودى . » اما يقينا و قطعا معترف است كه خلفاى ثلاثه تنها خلفاى صورى و حكومتى بودند و همواره براى امور مملكت و دين از حضرت على ( ع ) راهنمايى مىگرفتند و ايشان را رايزن خود مىدانستند . به هر روى ، نظر مؤلف آن است كه فقط شاه مردان على ( ع ) لياقت و صلاحيت آن را دارد كه خليفهء صورى و معنوى باشد و اگر صورتا چنين نبوده و تن به رضا داده ، از جهت مصلحت و وحدت مؤمنان بوده و بس . ضمنا وى معتقد است كه پس از ايشان اين مقام و خلافت و امامت ، به فرزندان پاك و شريفشان تفويض شده و ختم به صاحب الامر ( عج ) گشته است . سبب تأليف كتاب « اما بعد ، بندهء حقير فقير كثير التقصير ، خادم الفقرا ، محمد صالح الحسينى الترمذى . . . به زبان نياز و لسان اعجاز عرض مىدارد كه بر رأى معنى آراى ارباب فطنت و اصحاب مكنت ، مختفى و محتجب نماند كه سبب تأليف اين مجموعهء محموده كه هر حرفش گلدستهء گلستان ولايت است و هر سطرش شاهراه وادى هدايت ، باب مدينهء علوم صورى و معنوى مصطفوى ، المسمّى به مناقب مرتضوى آن شد كه در يومى از ايام به كلبهء احزان اين ذرهء احقر مجلسى بود و جمعى از اعزّهء شيرين كلام معلّى به مقام كه سرتاپا از انوار صلاح آراسته و به پيرايهء فلاح پيراسته ، به